تبليغاتX
<>

 

مهم این است که

سینه ات هست

همان قدر فراخ ، همان قدر مهربان

وگیسوانت مرا

واشکهایم را

همانقدر که آرزومند . . .  .

من بارانی خیسم را

به همیشه ذهنم آویزان کرده ام

مهم این است

که زنده ای

مهم این است که من نمی میرم .

 

 مرا مجسمه کن تا خـــــدای من باشی

مرا بکش که خودت خونبهای من باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 18:34  توسط   | 

 

از تو سخن به آرامی

از تو سخن از به تو گفتن

از تو سخن از به آزادی

 

وقتی سخن از تو می گویم

از عاشق

            از عارفانه

                        می گویم

از دوست دارم

                  از خواهم داشت

از فکر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می کردم

من با سفر سیاه چشم تو زیباست

                                         خواهم زیست .

من به تمنای تو

                    خواهم ماند .

من با سخن از تو

                    خواهم خواند

 

ما خاطره از شبانه می گیریم

ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان

ما خاطره ایم از به نجواها . . .

 

من دوست دارم از تو بگویم را

ای جلوه ای از به آرامی

من دوست دارم از تو شنیدن را

تو لذت نادر شنیدن باش .

تو از به شباهت از به زیبایی

بر دیده تشنه ام تو دیدن باش .

 

                                                      « یدالله رؤیایی »

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:33  توسط   | 

چشمانت را ببند

فرمان قتل مــــرا

پشت پلکهایت

نوشته اند .

« درخودمپیچ ای نیلوفرکشیده به بالا٬درمن بپیچ »

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:24  توسط   | 

 

و حالا

دنباله خیال ماهیها

گرد چشمانی می گردم

که چشمه های دریـا را به نگاهی خشکاند .

<<گویی که دنیا فراموش کرده است که من طرحی از چشمان تو دزدیده ام >>

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 21:38  توسط   | 

 

ستاره دنباله دار

دنبال دار می گشت

گرد گیسوان تو

پلنگ

لنگ خراب چشمان تو شد . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 11:43  توسط   | 

 

در جزر و مد چشمانت

 

چشمهایت را که می بندی

 

آواره می شود

 

این دل در به در  . . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 18:23  توسط   | 

 

بخار می شود

خاطره

ابر می شویم

من و تو

تو می شوی باران

من می مانم .

تا دوباره بیایی

دستانم را می گذارم در باد

وچشمهایم را

می سپارم به آسمان .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:52  توسط   | 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط   | 

 

در زندگی

زخمهايی هست

که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد .

اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد ،

چون عموما عادت دارند

که اين دردهای باورنکردنی را

جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند

و اگر کسی بگويد يا بنويسد ،

مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان

سعی می کنند

آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند . . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:26  توسط   | 

 

عشق از من و نگاه تو تشكيل مي شود

گاهي تمــام من به تـــو تبديل مي شود

 

وقتي به داستان نگاه تو مي رسم

يكباره شـــعر وارد تمثيـل مي شود

 

اي عابر بزرگ كه با گامهاي تو ...

از انتظار پنجره تجليل مي شود

 

تا كي سكوت و خلوت اين كوچه هاي سرد

بــر چشـمهاي پنجــــره تحميل مي شـود

 

« آيا دوباره مثل همان ســالهاي پيـش

امسال هم بدون تو تحويل مي شود »

 

بي شك شبي به پاس غزلهاي چشم تو

بازار وزن و قافــيه تعطــيل مي شود

 

آن روز هفـت سين اهـــورايي بهـــار

اي سبز، با سلام تو تكميل مي شود .

 

 

 

پ ن : سال نو بر شما دوستان عزیزم مبارک باد

        

             مـــــانـا باشــید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:29  توسط   |