غر یبم ،
آشنا با خویش حتی نیستم ،
بگذار برگردم
نمی بینم ، نمیدانم که حتی کیستم ، بگذار برگردم
نه به دیروزخرسندم ، نه با امروز می خندم ، حالا تم غر یبانه است
خدایا !
من که فردا را پذیرا نیستم ، بگذار برگردم
خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی ، که بار یده است
بگذار یک امشب ـ به تنها جای ماندن های بی رفتن
به دنیایی که دیگر نیست برگردم .
اگر نامم صدای آب را تا شیروانی ها
یا در خانه تا پای آتش می برد تقصیر باران نیست
عبوری بی عصا ، بی جای پا دارم
و بر سقفی که سوراخ است می بارم
نمی بینم ، نمی دانم مسیرم چیست؟
سفر سخت است ،
فردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است
خدایا ...!
چرا تنها ، من تنها
چرا من تک چراغ ایستم ،
بگذار برگردم .
شکست آئینه،سنگ از لهیب آهم سوخت
گسست رشته تنبور خا نقاهم سوخت
رواق میکده لرزید و خم به خون غلتید
کجا کرانه بگیرم ، پناهگاهم سوخت
هرگز نخواستم کوزه گری باشم
که در مشرقان
آب را از رهگذران دریغ می داشت
بر خاکش می ریخت
و از آن کوزه ای می پرداخت
پر از زیبایی و توازن
اما !
... تهی از آب .
مرا شکسته سفالی خوشتر
اگر که کفیش آب باشد
هرچند هم به کوزه ایش نخرند
چون عطش تشنه ای را فرو نشاند
مرا کفایت است .