تبليغاتX
<>
 

غر یبم ،

آشنا با خویش حتی نیستم ،

بگذار برگردم

نمی بینم ،  نمیدانم که حتی کیستم ،                 بگذار برگردم

نه به دیروزخرسندم ، نه با امروز می خندم ،         حالا تم غر یبانه است

خدایا !

من که فردا را پذیرا نیستم ،       بگذار برگردم

خودم را عاقبت گم کرده ام در زیر بارانی ،       که بار یده است

بگذار یک امشب ـ به تنها جای ماندن های بی رفتن

به دنیایی که دیگر نیست برگردم .

اگر نامم صدای آب را تا شیروانی ها

یا در خانه تا پای آتش می برد تقصیر باران نیست

عبوری بی عصا ، بی جای پا دارم

و بر سقفی که سوراخ است می بارم

نمی بینم ، نمی دانم مسیرم چیست؟

سفر سخت است ،

فردا بی سبب پشت چراغ بی خطر مانده است

خدایا ...!

چرا تنها ،   من تنها

چرا من تک چراغ ایستم  ،          

                                              بگذار برگردم .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:33  توسط   | 

 

شکست آئینه،سنگ از لهیب آهم سوخت

گسست رشته  تنبور خا نقاهم سوخت

رواق میکده لرزید و خم  به خون  غلتید

کجا کرانه بگیرم ، پناهگاهم  سوخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:35  توسط   | 

 

هرگز نخواستم کوزه گری باشم 

که در مشرقان

آب را از رهگذران دریغ می داشت

بر خاکش می ریخت

و از آن کوزه ای می پرداخت

پر از زیبایی و توازن

اما !

... تهی از آب .

مرا شکسته سفالی خوشتر

اگر که کفیش آب باشد

هرچند هم به کوزه ایش نخرند

چون عطش تشنه ای را فرو نشاند

مرا کفایت است .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:41  توسط   |