و خطی سپید
بریده ،بریده تا افق
و کنار هر بریدگی، نفس بریده ای
می روم
امید دارم
پایان جاده
شهری باشد
از جنس افکارم وتو
می روم
و عمریست ادامه دارد
رفتم
جاده
ونعشها
نمی دانم چندمین بریدگی از آن من است
اما من همچنان بر آنم
تا گام فرا نهم
به سوی هدفم
و احساسم
و تو
من احساس می کنم پس هستم ( ژید )
من عصیان می کنم پس هستم ( کامو )
اما اگر من نباشم اوتنها میماند ، پس هستم
او مرادوست میدارد ، پس هستم، ومن هستم زیرا باید اورا دوست داشت
اگر دوست داشتن او ، بودن نمی خواهد
اگر بدون بودن هم بتوان اورا دوست داشت
بی بودن هم بتوان عاشق بود.
آنگاه من همه دلایلی را که برای بودنم دارم از دست می دهم.
و اگر
روزی او مرا دوست نداشته باشد، من نیستم.
زیرا در آن هنگام:
من نه دیگر می اندیشم، نه احساس می کنم، ونه عصیان