اما شرمگین حسی باز می داردم
تا بگویم
که تو آن گمگشته منی
و خود را درتو غرقه سازم
چشمانم بانگاهت همبسترشود
تاطفل عشق را
آشیان باشیم
نمی دانم
شرم قانون است ؟
زور است ؟
یا هیبت دیوی در تاریکی خفته ؟
یا غایت زیبائیت
سکر آورم می باشد
تا نتوانم
دوستت دارم را هجی کنم
یا نمی خواهم
باکره گی گوشهایت را
با نسنجیده کلامی بزدایم
اما ببـوی ....
هوا سرشار از بوی خوش دیدار است
و زبانم
عنان گسیخته
در هیاهوی نگاهت
می گوید :
"ســـــــــــلام"
بگذار تا مقابل روی تو بگذر یم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگر یم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن تست
بازآی که روی در قدمانت بگستریم
ما را سر یست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سر یم
گفتی زخاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتر یم
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بولعجب
در حلقه ایم با تو وچون حلقه بر در یم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب
نه روی آنکه مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم
ما خود نمی رویم دوان از قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده اند که ما صیدلاغریم
not only for what i am
but for what i am
when i am with you
تو را دوست دارم
نه تنها بخاطر آنچه تو هستی
بلکه بخاطر آنچه من هستم
وقتی که با تو هستم
i love you
not onlyfor what
you have made of yourself
but for what
you are making of me
تو را دوست دارم
نه تنها بخاطر آنچه
تو از خود ساخته ای
بلکه بخاطر آنچه
از وجود من می سازی
i love you
for the part of me
that you bring out ;
تو رادوست دارم
بخاطر آن بخش از وجودم
که تو در من پیدا کرده ای
i love you
for putting your hand
into may heaped _ upheart
and passing over
all the foolish weak things
that you cant help
dimly seeing there
and for drawing out
into the light
all the beautiful belongings
that no one else had looked
quite for enough to find .
تو را دوست دارم
بخاطر آنکه دست فرو بردی
در ژرفای قلب من
که در زیر توده ای از هزاران
نادانی و سستی و ناتوانی پنهان بود
ودر آن تاریکی
زیباترین گوهر های هستی مرا
یافتی و به روشنی آوردی
زیرا
هیچکس پیش از تو
چنین دور دست در من سفر نکرده بود
تا این زیبائیها را ببیند
i love you
because you
are helping me to make
of the lumber of my life
not a tavern
but a temple
out of the works
of my every day
not a reproach
but a song
تو را دوست دارم
زیرا که
مرا یاری کردی
تا از چوبهای خشک زندگی
نه یک میخانه
که یک پرستشگاه
بنا کنم
واز کارهای روزمره
نه یک ملامت
بلکه یک آواز بیافرینم...
(مری کارولین دیویس)