و چه محتاجم من ، به هوایی دیگر
به فراموش شدن در مه یک جاده دور
به دیاری که ز اوجش نکند ابر غـم و غصه عبور
به فراموش شدن در پس یک اسطوره
یک رباعی ، یک شعر
یک دو بیت از خیام
که رهایم کند از ماتم ایام ، مــدام
و چه محتاجم من ، به صدایی مرموز
به نوایی در سوز
که از آن سوی زمان می آید
نغمه چنگ کسی
که دلش زخمه ی غم دیده بسی
در شبی مهتابی
مملو از بی تابی
اشک از گوشه ی چشمش جاری
که به آواز حزین می خواند :
این شب مهتابی ،
آید و خواهد رفت
گلی از عیش نچیده ناچار ،
به سـرای دیگری باید رفت .
صدای حنجره بر روی دار می میرد
حقیقتی است که دل در حصار می میرد
شقایقی که زمستان ، دمیده در گلدان
به انتظار حضور بهار می میرد
بیا و پا بنه در رکاب دل بستن
که اسب عشق بدون سوار می میرد
تو ای تمدن پویای بعد یخبندان
بشر بدون تو در قعر غار می میرد
شناسنامه انسان به عشق آذین است
« بدون عشق ، بشر بی تبار می میرد »