با تو
خزان سینه ام جای ترانه هاست
لبخند تو
مرا به بهاران سپرده است
لختی بمان !
که ز نجوای پاک تو
گردم مدام عاشق و دیوانه وار و مست
آیا شود که چو رویا ببینم به چشم خویش
دلوا پس منی ؟
بپرسی مرده ؟ یا که هست ؟
آن لحظه بشکنم این پیکر غرور
نجوا زنم زجان که کنون
هست ، هست ، هست
من با تو زنده ام ، همه بود و نبود من !
بی روی تو کشیده ام زدنیای تلخ دست .
هــزار بار
از هـزار زاویه
نگاهت کنم اگر
نمی مانی در یادم
بس که با منی !
چه لذت پر نشئه و کیفی دارد ،
در پیش روی دوست رها شدن !
باشی به هر گونه که دلت می خواهد
بشوی به هر گونه که دل دوست بطلبد .
ای دل چرا به روی من در وا نمی کنی
رحمی بــر این مسافر تنها نمی کنی
با آنکه در گلوی من فـریاد ها شکست
در گوشه ای نشسته ای لب وا نمی کنی
در شعله های سرکش عشقم نشسته ای
وز آه سینه سوز من پـــروا نمـی کنی
هفت آسمان مصیبت است آوار بر سرم
در حیرتم که از چه رو غوغا نمیکنی
از بس فضای سینه ام تاریک گشته است
راهی به سوی روشنی پیدا نمی کنی
با این همه بهانه ها با من بگو چرا ؟
امشب بساط گریه را بر پا نمی کنی
ای همزبان زخمها ای اشک من تو هم
درد نهفته مرا افشا نمی کنی
دستی به روی گونه زردم نمیکشی
باغ خزان کشیده را احیا نمی کنی
در این سکوت سنگی ام جاری نمی شوی
این سنگ را روانه دریا نمی کنی ؟