....... چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیبائیها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
دربهارهرنسیمی که خودرا برچهره ات میزند یاد تنهایی رادر سرت بیدار میکند.
هرگل سرخی بردلت داغ آتشیست.درآنروزها که آفتاب وباران بهم درمی آمیزند
در آن شبهای کویر که ازآسمان ستاره می باردو دشت دعوتی راباتو تکرارمیکند
بیشتر از همه وقت دشوارتر از همه جا احساس می کنیم :
دراین مثنوی بـزرگ طبیعت ، مصراعی ناتمامیم، بودنمان انتظـار یک بیت شدن
در آن حال که لذتی را با دیگری می بریم . زیبائی را با دیگری می بینیم ،
احساس اینکه آنچه را در این لحظه ها در خویشتن می یابیم ،
آنگونه که هم اکنون هستیم همان است که او می یابد و هم آنگونه است
که او هست . بیگانگی را تسکین می دهد ، یکه بودن را جبران می کند
رنج نیمه ماندن را التیام می بخشد
<< تفاهم نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در فهمیدن >>
این است که تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی ای رنجزا ونیمه تمام است
-< که تنها بودن ، بودنی است به نیمه >-
امروز که سرمستم از آهنگ صدایت
بـگذار بخوانم غــــــزلی تازه بـرایت
بگذار بگویـم کمی از نرگس چشمت
از شـعله پنهانی گیـسوی رهـایت
بگذار بگویم که نگاه تو مـرا کشت
بشمار مـرا جزء یکی از شهدایت
چون حادثه می ماند حضور تو شب پیش
ای کاش که تکثیـر شود حـادثه هایـت
دیروز صدای تو که از آئینه برخاست
یکباره دلم ریخت در آغوش صدایت
امروز من و این غزل و این تن تبدار
آمــاده مـرگیم بمــــیریـم بــــرایـت