بازدیگر شبی
دست کودک عشقم را
در پنجه هایم نفس می کشم
و از زمهریر سینه خلایق
که جز خویشتن و خویش چیزی نمی بینند
به غایت آغوشت تنگ می شوم
می شوم دیرینه مسئله ای
که آغازی شد بر یک زخم
و گـواهـم
نشتر های بر گرده ام
که من زیستن هر دم را
بر تبسمی از خویش آوند داشته ام
اینک تنهــا
زیر این طاق شوم
دهش نفسی از لبانت
مرگم را تولدی می شود
و ایستایی سینه ام را
تپــنده بـر حضورت .
در اين راهي كه پيوسته ، گهي بنشسته ، گه خسته
گهي عزم سفر بسته
تو را من همچنان
در خويشتن بيدار مي دارم
و ياد تو
مرا بر پاي مي دارد .
گهي در خواب مي بينم كه سر بر سينه ام داري
و سر انگشتان مهربان من
به سان زورقي از عشق
بر امواج سياه گيسوان تو
به هر سويي خرامان است
و من چون بارهايي ديگر . . . .
از تو مي پرسم
منو عشقي ؟
و تو با چشمهايي نيمه اي در خواب و نيمه اي بيدار
سرت را نرم مي جنباني كه . . . .