بگذار گرم شوم
شايد شعري ببارم برتو
آنجا كه تو ايستاده اي
آستان من است
بگذار گرم شوم
شايد بند زبانم پاره شود
و سيلي ببارد برتو
اما
دنيا مطمئن است
که تو هیچگاه سرد نخواهی شد .
شبیخون خـورده را می مانم و می دانم این را هــم
كه مي گيرد زمن ـ جادوي تو ، چون عقل ـ دين راهم
تو خواهي آمــد و خواهي گرفت از من به آساني
ـ دلم را ـ گر حصــــار خود كنم ديوار چيـن را هم
تو مثل سرنوشتي ـ غير تو با من نخواهد بـود
ـ اگر پنهاني از تـــو بسپرم ، دور زمين را هـــم
چرا بايد جزاين باشد ، چرا جز اين بخواهم من ؟
چرابايد به ناخوش بگذرانم ـ خوشترين را هم ؟
خوشا با تو ـ خوشا با هر چه بادا بعد از اين با تو
كه من برچيده ام از جامه ی جان آستين را هـــم
تو دور آخـري ـ هـــم مستي و هــم راستي داري
بپرس از مي شناسان قيمت اين ته نشين را هم
من آن دُردم كه باقي مانده ام ازباده ی پيشين
بگـردان تا بگردم با تــــو ـــ دور واپسين را هـــم
محمدعلی بهمنی